نشسته بودیم زیر سایه ی درخت ، به هم نگاه می کردیم و قصد نداشتیم چیزی بگیم و گاهی بی دلیل لبخند میزدیم. یکم بعد خبری از اون لبخند های بی دلیل نبود و سخت مشغول فکر کردن بودیم ، دفتر توی دستاش بود و من بیشتر از هر وقت دیگه ای مضطرب بودم. اولین بار بود که کسی اون نوشته هارو میخوند ، حس میکردم دارم با آدمی هم اتاقی میشم که نمیشناسمش. بهش اجازه دادم از احساسات پوچم با خبر بشه ، داستان های نیمه کاره و خاک خورده رو بخونه و تنها چیزی که از نگرانی نجاتم داد لبخندش
برچسب:
نویسنده: آرتمیس محمدی
تاريخ: سه
شنبه
29 آذر
1401 ساعت: 13:54